Writed By Mr.Manson

مطلب اول
و باز افسردگي
و باز واماندگي .وباز ...
اين است زندگي كه تصورش را داشتم !
و باز هم آتش .و باز هم نفرت و حسرت وباز هم نگاه بيگانه وار اين مجنونين سراپا جنايت .عشق هاي اين نابكاران بر نفرتم ميافزايد.وسر انجامي شوم.حاصل اين كنكاش بيهوده تنها نفرت است .همان نفرت از وجود آدميان.همان نفرت ابدي از انسان وآنچه اين نامردمان پوچ پرست انسانيت ناميده اند .و پاك ترين احساسم. اي آتش مرا دركام خود بسوزان .اي جام فرسوده شرنگي به من ده تا از اين بار رهايي يابم.
و باز افسردگي
و باز واماندگي
اي نا مردمان دامانتان را عشق فرا گرفته .اين كثيف ترين نعمت ها .وچه نعمتي .خود را به عشق زينت داده ايد در حالي كه خود از فريب خود آگاهيد.و اما دختركان ساده وبي اطلاع .واي كه خود را چه ارزان ميفروشند .و اما از پسركان دلبسته كه خود را به حراج عاطفه ميگذارند.و ما كه ميدانستيم چه كرديم .
خوبي به بدي آراسته .
عشق به لذت آراسته .
و مرگ به جنون...
و تنها راه بهره از قدرت اگر چه نامانوس ولي نامحدود نفرت .اين منباء انجام امور بزرگ و چه نشسته اي كه نفرتت را به از آن خود كرده اند .چه بسا بد نامت كرده اند.چه بسا بي نام ونشانت كردند
.....................................................
و اكنون زمان شكستن است .با نفرت خود بلند ميشوم.همه چيز و همه كس را ميدرم.گلها را پرپر ميكنم .گلستان را به آتش ميكشم. واز هيچ نيرويي نمي ترسم .چرا كه خود سلطان وحشتم .چرا كه خود درياي خونم .
و ديگر هيچ گاه افسرده نخواهم گشت
و ديگر هيچ گاه وامانده نخواهم گشت
هيچ گاه هيچ گاه هيچ گاه هيچ گاه هيچ گاه... ...
مطلب دوم
نگاه کودک...
باران سختي ميباريد .مادر به خورشيد ميان ابر ها خيره شده بود.پدر به مزرعهء سيل زده نگاه ميكرد .خواهر به پرندگان زير باران نگاه ميكرد.و برادر چشم براه دوستان هرگز نداشته بود.و اما كودك... چشمانش را بسته بود .در خواب فرشتگان زيبا روي ميديد كه با بال هاي خود او را به اوج آسمان آفتابي ميبرند.لطافت دستان فرشتگان .حرارت آن زيبا رويان و چه زيبا بود همه چيز ...صداي پايي آمد . كودك به ناگاه از خواب بيدار شد .به مادر نگريست پير زني دل مرده .به پدر نگريست پير مردي بي نام ونشان .خواهر گريه كنان در پي برادر .وبرادر در زير نور ماه بدنبال خواهر...صداي پا بيشتر شد ...آن صدا از بالاي سرشان ميامد .وآنها هنوز بدنبال صدا بودند تا نيازشان را برآورده سازد و چه سخت و دشوارست اين بدنبال رويايي پوچ گشتن!!!! اندكي تفكر
مطلب سوم
به ديوار هاي سياه خانه ام نگاه مي كنم.شعله هاي آبي درون آينه ...آينه را ميشكنم ولي هنوز خود را در ميان آن شعله هاي آبي ميبينم..فرياد ميزنم كسي جواب نميدهد.به ديوار دست ميكشم ولي دستم را نمي گيرند .كنار پنجره ميروم آسمان نقره اي خورشيد طلايي.ولي درختان سرخند. سرخ مثل چشمان باران زدهء آنهايي كه شكست خورده اند ...خيابان صورتي است. صورت خوي را بر روي سنگفرشهاي آن ميبينم به چنان فرومايگي دچار شدم كه ماوراي خود را نميبينم ... من كه روزي مي خواستم جهان را متحول كنم من كه روزي با قدرت واستقامت بدنبال اكسير زندگي بودم .من كه زماني ديگران را نكوهش ميكردم بدليل ناتواني هايشان حالا خود را ناتوان تر از كثافاتي ميبينم كه آن روز ها به سخره مي گرفتمشان ...به در تكيه ميدهم اما ميدانم خواهد شكست .ومهم شكستن است حالا كه فكر ميكنم ميبينم از همان ابتدا هم دنيا همه جايش لجن بود ولي آن روز ها حوصلهء شنا كردن در لجن ها را داشتم.دستان قدرتمندي هم داشتم.ولي امروز نه ديگر آن حوصله را دارم ونه دستاني قدرتمند...وفقط به اين اميدم كه روزي اين جان كندن تمام شود .و اين است پاداش پاك بودنم.شايد اگر از اول با كثافات اطرافم هم مي خوردم .اگر در ميهماني لاشخور هاي زندگي مي خنديدم .ميرقصيدم .شادي ميكردم وبا آن علف هاي هرزه عشقبازي ميكردم هيچگاه اينگونه نميشد... هرزگاني كه آن روز ها دلم برايشان مي سوخت .كودكاني كه بخاطر ضعفشان از انها دفاع ميكردم .مردان فقيري كه .... و پيرزناني كه كمكشان ميكردم .امروز به من ميخندند .همه شان مرا خفيف ميدانند فقط بخاطر اينكه نميتوانم آن زيبايي كه مي گويند لمس كنم .همه جا را سياه ميبينم .ولي هنوز آن شعله هاي آبي اطرافم است .وحالاست كه ميفهمم جهنم هيچگاه سرخ نبود .به همه چيز بي تفاوت ميشوم .ولي هنوز هم صورت زخمي دختركان ناراحتم مي كند .سعي ميكنم بدي كنم بي رحم باشم ولي دلم نميگذارد ..بار ها به خود گفته ام هر كس نتيجه اعمال خودش را دارد مي بيند .ولي باز هم دست روي سر نيازمند
ميكشم.اين تضاد است كه هميشه مرا باخود درگير كرده .همان تضادي كه به هنگام حرف زدن صدايم را ميلرزاند.سرانجام از همه چيز دست ميكشم وفقط مي نويسم